نيمانيما، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

تك ستاره زندگيمان نيما

اولين روز مهد كودك

پسر گلم امروز اولين روزي ست كه مجبور شدي به مهد بري عزيزم تا الان كه به اين سن رسيدي واست پرستار گرفته بودم ولي بخاطر جابجايي خونمون و محل زندگيمون مجبور شديم كه بفرستيمت مهد كودك. صبح وقتي من و بابات وسايلت رو به مربي تحويل داديم خيلي برات ناراحتي كرديم آخه نمي دونم اونجا بهت خوش مي گذره يا نه ولي وقتي باهات تلفني حرف زدم فهميدم كه دوست پيدا كردي .الهي كه قربون پسر خونگرمم برم.ماماني اميدورام منو درك كني كه مجبور شدم بفرستمت مهد ولي بهت قول ميدم تا 2 سال آينده ديگه سر كار نرم و بمونم پيش پسر خوشكلم.الهي هر جا هستي شاد باشي عزيزم   ...
20 آذر 1390

عكسي در قالب بن تن

پسرم خيلي دوست داره كه بن تن بشه،همون شخصيت كارتوني كه جديدا مد شده من هم اين عكس را براش درست كردم تا خوشحالش كنم ، ماماني قربون آرزوهاي كوچولوت بشه ...
20 آذر 1390

اولين ماه محرم براي پسر نانازيم

مامان جون 6ماهه بودي كه ماه محرم شروع شد از اونجا كه خداي مهربون تو رو با نذر و نياز برام نگه داشته بود(بخاطر تولد زودرسي كه داشتي)براي حضرت علي اصغر نذر كرديم كه گوسفند قربوني كنيم،همينطور نذر كرده بودم كه سقا بشي ،فعلا عكسهاش رو ببين تا بعد...   ...
20 آذر 1390

تولد آقاجونم مبارك

سه ماه و نيمه بودم كه آقاجونم (باباي مامانم)60ساله شد و مامان و بابام همراه با من و خاله هام براش تولد گرفتند.اين هم عكسهاي اون موقع(مهر ماه 1386)...                         ...
20 آذر 1390

عكسهايي از روزهاي اول تولدم

سلام ني ني هاي خوشگل . من هفت ماه و نيمه به دنيا اومدم.مامانم ميگه از همون اول عجله داشتم پا به اين دنيا بذارم آخه بابا  و مامانم خيلي منتظرم بودند.مي دونيد چيه من بعد از هفت سال پا تو خانوادمون گذاشتم و شايد بخاطر همين عجله داشتم .راستي وزن تولدم 1.850 گرم و قدم 43 سانتيمتر بود. اينا رو گفتم كه يه وقت عكسامو ديديد نگيد كه چقدر ريزه ميزه ام... ...
17 آذر 1390

اسباب كشي به محل جديد

من امروز خيلي خوشحالم چون به محل كار مامان جونم نزديك هستم يعني مهد كودكم نزديك محل كار مامانمه و خونمون هم همونجاست از پياده روي خسته شده بودم ولي الان تا آخرين لحظه پيش مامان جونم هستم   ...
20 آبان 1390

يه روز برفي

سلام گلم.امروز هوا خيلي سرده و كلي هم برف اومده  ، خوشبختانه چند روزيه كه مهد نمي ري و مهمون مادربزرگت (مامان من) شدي آخه عزيزم قراره خونمون رو عوض كنيم تا نزديك محل كار مامان باشي تا هر روز كه مي خواي بري مهد خسته نشي و بيشتر بتوني بخوابي و بيشتر پيش هم باشيم البته اگه شيطونيهات بذاره ...           ...
18 آبان 1390

درد و دل ماماني

پسر نازنينم دوست دارم بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگه‌ای برات بادکنک بخرم .   بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد می‌ده .   بهش یاد می‌ده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره .   بهش یاد می‌ده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه .   و مهمتر از همه بهش یاد می‌ده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده ...
27 مهر 1390

1390/7/16 روز كودك بر تو مبارك

پسر نانازي ما ،روز كودك رو بهت خيلي خيلي زياد تبريك ميگيم و اين هداياي ناقابل كه عكسهاش رو در پايين مي بيني از طرف مامان و بابا تقديمت مي كنيم و  آرزوي سلامتيت رو براي هميشه از خدا داريم .قربونت.   ...
24 مهر 1390